چه شب خوبی بود؛ از شعر و شاعری وفضایی که شعر می آفریند ، از بزرگان شعر ، از حافظ که زنده یاد کسرایی با چه شور و ارادتی یاد میکرد، از «سایه» ای که اورا« بزرگترین غزل سرای زنده بعد از حافظ» میخواندو از دوستی بزرگی که با وی داشت،از «ارش کمانگیر» که چگونه و در چه حال و هوایی سروده شده بود وچه دنیایی را به شور و نبرد آورد، و از خیلی چیز های دیگر صحبت کردیم.
شب داشت «پخته میشد» و من که با فقید عبدالاحمد ادا از طریق رفیق فهیم، آشنایی نسبی داشتم تقاضا کردم که قصه تصنیفی را که احمد ظاهر فقید در وصف اهریمن؛ حفیظالله امین با آهنگ زیبایی خوانده بود، که از قرار معلوم این تصنیف مال ایشان بوده است، برایما بازگو نماید. فقید عبدالاحمد ادا بامتانت و تاًنی وبا آن آواز ملایمی که داشت ، همراه با نشاطی که رگه هایی از درد درآن پیدا بود برایما از آن تصنیف (شعر ) قصه گفت.
*****
در محافل کوچک فرهنگی ، که فراوان در آن سالها در آخر های هفته بطور خود بخودی میان دوستان هم ذوق شکل میگرفت ،موسیقی جای محفوظ و بالایی داشت؛ از هنرمندان نامدار گرفته تا نوازندگان و آواز خوانهای آماتور در این محفل های آگنده از دوستی ونشاط حضور داشتند. چنانچه همین امروز مقدار زیادی از آهنگهای ظبط شده محفلی آن دوران در شبکه انترنت در جریان است و دوستداران فراوانی را بسوی خود می کشاند.
طوریکه اهل ذوق میداند در چهل – پنجاه سال اخیرمقدار قابل ملاحظه ای از تصنیفهای هنرمندان برجسته کشور ما بوسیله آقای ادا سروده شده است. مسلماً این ناشی از طبع روان و سخن شیرین ایشان است. اقای ادا شاعری محفل باز و رفیق دوست و جوانمرد و دست و دل باز بود وبا بهترین هنرمندان دوران خود مانند نینواز،.احمد ظاهر، احمدولی وهنگامه ، استاد خیال و ....معاشرت داشت.با هنرمندان محفل شخصی برگذاز میکرد، از آنها و جمعی از دوستان شان پذیرایی شایسته بعمل می آورد و برای شان تصنیف هم میساخت. آقای ادا که شخص متمول وثروتمندی بودو میراث یزرگی به ارث برده بود، به هنرمندان آواز خوان علاقه خاصی داشت(وبا عده ای چون استاد حفیظ ا لله خیال دوستی نزدیک داشت) . برای هنرمندان تصنیف میساخت وهیچگاهی اجرت سروده ها و تصنیف های خود رانمی پذیرفت و بدیگران می بخشید. وی برای نزدیک ساختن هنرمندان و حفظ نشاط زندگی میان آنها مصارف هنگفتی را بعهده میگرفت.
یکی از ویژه گی های هنرمندانه جالب آقای ادا این بود که روی آهنگ آماده شده تصنیف میگذاشت؛در کشور ما کمتر شاعری دیده شده است که مانند وی بتواند تقریباً فی البدیهه روی آهنگی که ساخنه میشد تصنیف بگذارد.به همین علت رابطه فرهنکی و عاطفی زیبایی بین ایشان و شادروان نینوازکه پر استعداد ترین وبزرگترین آهنگساز کشور ما بود، ایجاد شده بود.
باری در یکی از این شب نشینی ها، در اولین ماههای بعد از حوادث ثور سال 1357 که اهریمن رخ نمایانده بود وهر طرف مخالفین گروه گروه به جوخه های اعدام سپرده میشد ندوبه تدریج نوبت به دگر اندیشان درون حزب و مخالف این بیدادگری ها نیزمیرسید، بار دیگر آقای ادا مجلس بزمی آگنده از درد ، در منزل خودآراست. در این محفل خصوصی ،نینواز، احمد ظاهر، احمدولی، استاد آصف طبله نواز وعده دیگری از دوستان حضور داشتند.
نینوازبا دست پر و آهنگی زیبا آمده بود ومانند همیشه قرار شد آقای ادا برای آن تصنیف بسازد. ولی دراین روزگارتسلط هیولای «وحشت وننگ» که بر پهنه زندگی یک ملت سایه ای سیاه انداخته بودمگر میشد تنها شادی کرد وتصنیف «بی خبری از دنیا» ساخت؟
آقای ادا با دلی پر از درد تصنیفی در هجو اهریمن درست کرد.
شب با نشاط و دلهایی که از نفرت اهریمن قدری اطفا شده بود به پایان رسید و هر یک سوی مزلگه خود روانه شدند.
عصر روز بعد، هنگام شام «گاو گم»عده ای با یونیفورم و بدون یونیفورم اما مسلح دم دروازه منزل آقای ادا در منطقه «ده بوری» شهر کابل پیاده شدند.وضع در برابر چنین سناریویی برای همه مردم روشن بود و میدانستند که جنایتی در حال انجام است.یعنی که در اکثر موارد می گیرند و می برند ومی زنند و سر به نیست می کنند .
اولین کاری که رئیس خانواده انجام داد این بود که با سرعت دو تن از پسرانش (زلمی و بریالی) را که در منزل بودند فرستاد تا بالای درخت بزرگی که در حیاط منزل داشتنتد ، پنهان شوند.از قضا این دو ، شب را بالای همان درخت سپری کردند و فردای آن به شهر پلخمری رفتند تا در امان بمانند.
ماموران «اگسا» ( دافغانستان دگتو ساتونکی ارگان)خاموشانه ونه چندان با احترام آقای ادا را باخود بردند.
*****
در اطاق کوچک ونمناک مامور تحقیق آمده بود تا «شهرت کامل» صید جدید را بگیرد تا فردا تحقیق آغاز گردد.
مامور «اگسا»کاغذی را که در آن «شهرت مکمله» آقای ادا نوشته شده بود از نظر گذشتاند وبا نگاه نافذی که بروی صید خود پاشید ، پرسید :
- شغل؟
- من نویسنده هستم
- یگان وقت شعر هم میکوئی؟
- بلی
*****
وقتی ازآقای ادا پرسیده شد «یگان وقت شعر هم میگوئی؟» همه چیزبرایش روشن شد و دانست چرا «مهمان این آقایان» شده است. حدسش درست بود که از میان کسانی که در ان شب در منزلش مهمان بوده اند یکی ، راز آن تصنیف را برای «اگسا» قصه کرده بود.آری! اقای ادا گفته بود{1}و احمد ظاهر با شور و هیجان خوانده بود که:
شرمنده و افسرده و لرزنده به میهن
خورشید جهانتاب در ایام امین است
***
شیران وپلنگان همه زین بادیه رفتند
چیزی که بجا مانده دد و دام امین است.
وقتی او خود را در «مهمانی اگسا» تنها یافت در فکر چاره شد و پاد زهر را یافت ؛تا دیر وقت شب زحمت کشید وشعری دیگر با همان وزن وقافیه درست کرد وآرام خوابید.خورشید جهانتاب در ایام امین است
***
شیران وپلنگان همه زین بادیه رفتند
چیزی که بجا مانده دد و دام امین است.
وقتی روز بعد برای تحقیق آمدند، بدون هیچ تکلفی صاف و ساده گفتند شما فلان شب در منزلت محفل داشتین؟ . اقای ادا که برای چنین سناریوئی آمادگی کامل داشت با آرامش جواب داد:
- بلی.
- احمد ظاهر هم یک آهنگه با شعرتو در هجو «امین صاحب» خواند؟
- دنیای عجیبی است! ما به استقبال «امین صاحب» شعر می گوئیم و آواز میخوانیم و دیگران چه تهمت هائی می بندند.
- پس تو ادعا داری که درباره «امین صاحب» بد نگفته ای؟
- چنین است.
- شعرت بیادت است؟
- بلی شاعر چگونه شعر خود را بخاطر نمی سپارد.
- پس بری ما بخوان.
اقای ادا با آرامش برایش میخواند:
این توسن ایام چه خوش رام امین است
خورشید جهان سرزده از بام امین است
در گوشه و در بیشه ودر جنگل و صحرا
هرجا گذری، نام، همین نام امین است
.....خورشید جهان سرزده از بام امین است
در گوشه و در بیشه ودر جنگل و صحرا
هرجا گذری، نام، همین نام امین است
(وغیره که همه از آن اطلاع دارند)
وقتی آقای ادا شعر خود را تا آخر دکلمه کرد، مامور «اگسا» با سردرگمی و بلاتکلیفی نگاهی ،این بار عاری ازخشونت، بسوی او انداخت ومثل اینکه با خود صحبت میکند با پریشانی گفت:«من نمیفامم وقت (قبلاً) دشمنا ره سرما میکشتن، حالی دوستاره سرما میکشن. بگی همی شعره نوشته کو». وقی که این کلمات ادا شد، آقای ادا دانست که تدبیرش کاری بوده است واتفاقاً بزودی آزادشد.
در برگشت از این سفر جادوئی بلافاصله با نینواز و احمد ظاهردر تما س شد و آنهارا در جریان آنچه گذشته بود ، قرارداد.
***
اندکی از آزادی آقای ادا نگذشته بود که اسد الله امین برادر زاده اهریمن که شریک تام وتمام جنایات وی بود، احمد ظاهر را فرامیخواند وبرایش پیشنهاد می کند که شعر اقای ادا را اجراکند. احمد ظاهر که از همه چیز اطلاع داشت به راحتی می پذیرد و بلاخره این آهنگ ناخواسته را در زیر بار جبر روزگار با آواز دلنشین خود اجرا میکند.ولی باچه حالی!!! شنونده کنجکاو و آگاه در آخر این آهنگ اجباری در می یابد که احمد ظاهر« سینه خیز» و به هزار مشکل ناشی از بی میلی مفرط آهنگ را به پایان می رساند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) من متاسفم که در اثر گذشت زمان فقط همین دو بیت از آن شعر زیبا که همان شب آقای ادا با نشاط و سرزندگی دکلمه کرد بیادم مانده است.ا.ک
| نظر ها |
|
|
|||||||||||
|
|||||||||||
Powered by !JoomlaComment 3.26



